شعر

بنفشه ای دیدم كه توی صحرا بود
چه خوب می خندید چقدر زیبا بود!
به سوی او رفتم بنفشه را چیدم
بنفشه غمگین شد ومن نفهمیدم
به او چنین گفتم: بنفشه زیبا!
بخند، چون دیگر تو نیستی تنها
بنفشه خوبم به من نگاهی كرد
غم دلش را او به روی لب ،آورد:
چرا جدا كردی ز خانه ام من را؟
دوباره برگردان مرا به آن صحرا
مگر نمی دانی كه شاپرك آنجاست
بدون من الان چقدر او تنهاست!
ز حال او من تو با خبرگردان
مرا به آن صحرا دوباره برگردان
شاعر : سید احمد میرزاده
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۰/۰۱ ساعت ۹:۴۰ ق.ظ توسط فرزانه 2
|