ریشه ضرب المثل

دو قورت و نیمش باقی است

 
یعنی خیلی پر توقّع است و با وجود اینکه به او خیلی لطف و محبت شده

است انتظار بیجا دارد و زیاده خواهی می کند.وقتی  سلیمان پیامبر  پس

از مرگ پدرش داوود بر تخت  شاهی تکیه زد بعد از مدتی  از خدا خواست

که همۀ جهان را تحت  اختیارش قرار دهد و برای برآورده شدن  خواسته ی  

خویش چند بار هفتاد شب پی در پی  عبادت کرد و فزونی  خواست .

در عبادت اول آدمیان و مرغان و  وحوش. در عبادت دوم پریان. در عبادت

سوم باد و آب را حق تعالی به فرمانش درآورد.بالاخره در آخرین عبادتش گفت:

"الهی، هرچه به زیر کبودی آسمان است باید که به فرمان من باشد.

خداوند نیز هرچه  او خواست از حکمت و ثروت  و احترام و عظمت و توانایی،

بدو بخشید.

روزی سلیمان از پیشگاه خدا خواستار شد که اجازه  دهد تا همه ی  جانداران

 

ادامه نوشته

ریشه ضرب المثل

سرش را مثل کبک زیر برف می کند

غریزه حیوانات امری منطقی و جالب است نه امری غیر منطقی . اینکه

 می گویند کبک موقع خطر سرش را زیر برف می کند و با خود فکر می کند

چون من دیگران را نمی بینم پس دیگران هم مرا نمی بینند منطقی نیست .

پس ماجرا چیست ؟زیرا هیچ جانوری غریزه ی نادرست ندارد و یکی از

معجزات دنیای جانوران همین غریزه ی آنهاست .

در  گذشته وقتی  که برف تازه می باریده شکارچیان جرگه می کردند

یعنی در منطقه ای که کبک داشت از چهار طرف آرام و بی صدا پیش

می رفتند و منطقۀ  شکار را از هر طرف محاصره می کردند و کبکها را

می پراندند و در هوا می زدند.

کبک  هنگام احساس خطر یک پرش برمی دارد و از ترس  چند متر دورتر

به سرعت پایین می آید. پیداست چون زمین پوشیده از برف است

این پرنده به دلیل  سرعت فرود آمدن گاهی سر و گردن و گاهی تمام

 اعضای بدنش در زیر برف فرو می رود و گاهی  تنها دم و دو پایش بیرون

 از برف می ماند و تا می خواسته خود را از این حالت نجات دهد و در عرض

 همان چند ثانیه شکارچی چابک خود را به سرعت به آن می رسانده و پرنده

را زنده شکار می کرده است .

جالب و خواندنی

پروردگارا! دیگر بس است

در روایت است که آدم (علیه السلام) به پیشگاه باریتعالی شکوه کرد

که: «پروردگارا! شیطان را بر من سلطه بخشیدی و وسوسه هایش را

همچون خون در رگ هایم روان ساختی. به من نیز در برابرش چیزی عنایت کن.»

خدا فرمود: ای آدم! هر کس از فرزندانت که به اندیشه ی گناه افتد، در نامه ی

کردارش نمی نویسم مگر انجامش دهد، و هر کس به اندیشه ی کار نیکی افتد،

پاداش آن کار را برایش می نویسم و اگر به انجامش آورد، ده برابر برایش

می نویسم.

آدم (علیه السلام) گفت: «پروردگارا! بیشتر می خواهم.»

خدا فرمود: هر کس از فرزندانت که به گناه افتد و سپس توبه کند، گناهش را

می آمرزم.

آدم (علیه السلام) گفت: «پروردگارا! بیشتر می خواهم.»

خدا فرمود: درِ توبه را برایشان باز می گذارم تا هنگامی که جانشان به گلو رسد.

آدم (علیه السلام) گفت: «پروردگارا! دیگر بس است.»

معرفی کتاب

کتاب قصه های شیرین سیاست نامه برگردانی از کتاب

سیاست نامه خواجه نظام الملک اما به زبانی ساده و شیرین توسط

 خانم مرجان کشاورز است.

با خواندن این کتاب با ادبیات کهن و داستان هایی جذاب با متنی روان

و ساده آشنا می شوید. به همین جهت خواندن آن را به شما توصیه

می کنیم.

 

داستان کوتاه طنز

خاطرات مدرسه.. آقا مدير

هيچ وقت نشده بود هيچ معلمى به من توهينى كند يا خداى نكرده از طرف

 اولياء مدرسه اسائه ى ادبى چيزى به من بشود، چون طاقتش را نداشتم

كه نازك تر از گل بشنوم يا كسى به خودش اجازه بد هد به من بگويد بالا

چشمم ابروست، يعنى هميشه طورى رفتار می كردم كه همه رعايتم را

مى كردند و احترامم را نگه مى داشتند. نمره هایم هم هميشه هیجده

نوزده بيست بود، همين خودش بهترين دليل بود براى اين كه نور چشمى

آقا ناظم و عزيز دردانه خانم معلم ها باشم .

آن روز قرار بود آقا مدير با آن شكم گنده و عينك ته استكانی اش كه از پشت

 آن چشم هايش دو دو مى زد و نگاهش آدم را مثل مار می گزيد، با آن خط كش

 آهنى درازش كه هميشه دستش بود و عشقش اين بود كه آن را با تمام قدرت

 بكوبد كف دست بچه هاى بى تربيت و رو دار و دستشان را آش و لاش كند، بيايد

 سر كلاس مان براى سركشى به وضع تحصیلی و اخلاقى ما بچه وروجك ها- اين

تكيه كلام همیشگی آقا مدير براى صدا كردن همه ى بچه مدرسه اى ها بود،

 تکیه کلامی که هیچ وقت از دهانش نمی افتاد و ورد زبانش بود- هميشه هم

 وقتى می آمد سر كلاس، می رفت می نشست پشت ميز خانم معلم، دفتر

كلاس را باز می كرد، ده دوازده نفر را الا بختكى صدا می كرد، می برد پاى تخته،

 رديف می ايستاند، بعد شروع می كرد به سین جیم کردن و پرسيدن سوال هاى

 سخت سخت. از همان نفر اول يك سوال سخت می پرسيد، اگر بلد بود که هیچی،

 اگر بلد نبود جواب بدهد، وامصیبتا، اول نگاهی چپ چپ و سرزنش بار به خانم

معلم می انداخت، بعد خطاب به آن بچه ى بخت برگشته می گفت:

- كف دستت را بگير جلوت، بچه وروجك!

و بعد با تمام زورى كه توی مچ دستش داشت محكم می كوبيد كف دست آن زبان

بسته ی بخت برگشته و می گفت :

ادامه نوشته

داستان کوتاه

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
 
قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در
 
 داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد،
 
 تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای
 
 او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه
 
 شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او
 
 خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،
 
که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من
 
 فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد
 
کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »


وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را
 
را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد
 
باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و
 
روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!

داستان کوتاه

راه بهشت
 
 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی،
 صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است
 و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط
جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه
 بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا
 باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد
 دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد
 بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان
 تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای
رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در
 دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی
 پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید
 بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات
 غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند
بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

شعر

بنفشه و شاپرك


بنفشه ای دیدم                  كه توی صحرا بود

 چه خوب می خندید                  چقدر زیبا بود!

به سوی او رفتم                    بنفشه را چیدم

 بنفشه غمگین شد                      ومن نفهمیدم

به او چنین گفتم:                       بنفشه زیبا!

بخند، چون دیگر                  تو نیستی تنها

بنفشه خوبم                   به من نگاهی كرد

غم دلش را او               به روی لب ،آورد:

چرا جدا كردی                ز خانه ام من را؟

دوباره برگردان                مرا به آن صحرا

مگر نمی دانی               كه شاپرك آنجاست

بدون من الان                 چقدر او تنهاست!

ز حال او من                  تو با خبرگردان

مرا به آن صحرا              دوباره برگردان


شاعر : سید احمد میرزاده

شعر

عشق به مادربزرگ

مادربزرگم را دوست دارم
چشمان شيرينش را
خنده‌ی شيطنت‌بارش را
و كيك‌های خوشمزه‌اش را.
چروك‌های صورتش را دوست دارم
كه به زيبايی رودخانه‌هاست.
بلوزهای بافتنی‌اش را دوست دارم
كه با دست‌های خودش بافته:
زبردست و پر حوصله.
بوسه‌هايش را دوست دارم
شب بخير گفتن‌هايش را دوست دارم.

همه چيز مادربزرگم را دوست دارم
حتی عصبانی شدن‌هايش را.