ریشه ضرب المثل
کار بازداشت و گفت که روزی جانداران با اوست و سلیمان از عهدۀ این کار
برنخواهد آمد.اما او پافشاری کرد و گفت : خدایا من می توانم پس به من
اجازه بده . خداوند فرمود نمی توانی ولی او همچنان اصرار کرد و با شگفتی
گفت چطور امکان دارد نتوانم چنین کاری انجام دهم . من که این همه نعمت ها
را در اختیار دارم . اجازه فرما تا هنر خویش را عرضه دارم."
خواسته ی سلیمان قبول شد و خداوند به همۀ جنبندگان از هوا و زمین و دریا
فرمان داد که فلان روز به مهمانی سلیمان بروید که رزق و روزی آن روزتان به
سلیمان حواله شده است .
سلیمان پیغمبر در پوست نمی گنجید و بی درنگ به همۀ زیر دستانش از آدمی
و پری و مرغان و درندگان دستور داد تا در مقام تدارک غذا برای روز موعود برآیند
بر لب دریا جای پهناوری ساخت که هشت ماه راه فاصله ی مکانی آن از نظر طول
و عرض بود جنیان برای پختن غذا هفتصد هزار دیگ سنگی ساختند که هر کدام
هزار گز بلندی و هفتصد گز پهنا داشتند.
وقتی غذاهای گوناگون آماده شد همه را در آن منطقۀ وسیع و پهناور چیدند.
سپس تخت زرینی بر کرانۀ دریا نهادند و سلیمان بر آن نشست.
سلیمان پیامبر نگاهی به اطراف انداخت و چون همه چیز را مهیا دید به آدمیان و
پریان فرمان داد تا خلق خدا را بر سر سفره دعوت کنند.
ساعتی نگذشت که نهنگ بزرگی از دریا سر بیرون آورد و گفت: شنیدم که مهمان
تو ام پس غذایم را بده.."
سلیمان از غذا تعارف کرد و او ناگهان همه را یکجا خورد و گفت باز هم می خواهم .
سلیمان در شگفت شد و پرسید مگر غذای تو چقدر است ؟نهنگ پاسخ داد: خداوند
روزی 3 وعده و هر وعده یک قورت غذا به من می دهد. امروز فقط نیم قورت نصیب
من شده هنوز دو قورت و نیمش باقی است که سفرۀ تو برچیده شد.
آنگاه زبان به اعتراض گشود و گفت تو که نمی توانی غذای یک آفریده را بدهی
چرا از همه ی آفریده ها دعوت کرده ای ؟
از آن پس این داستان تبدیل به یک ضرب المثل شده است .