زمین و هوا و دریا را به صرف یک وعده غذا مهمانی  کند! خداوند او را از این

کار بازداشت و گفت که روزی جانداران با اوست و سلیمان از عهدۀ این کار

برنخواهد آمد.اما او پافشاری کرد و گفت : خدایا من می توانم پس به من  

اجازه بده . خداوند فرمود نمی توانی ولی او همچنان اصرار کرد و با شگفتی

گفت چطور امکان دارد نتوانم چنین کاری انجام دهم . من که این همه نعمت ها

 را در اختیار دارم .  اجازه  فرما تا هنر خویش را  عرضه دارم."

خواسته ی سلیمان قبول شد و خداوند به همۀ جنبندگان از هوا و زمین و دریا

 فرمان داد که فلان روز به مهمانی  سلیمان بروید که رزق و روزی آن روزتان به

 سلیمان حواله  شده است .

سلیمان پیغمبر در پوست نمی گنجید و بی درنگ به همۀ زیر دستانش  از آدمی 

 و پری و مرغان و درندگان دستور داد تا در مقام تدارک غذا برای روز موعود برآیند

بر لب دریا جای پهناوری  ساخت که هشت ماه راه فاصله ی  مکانی آن از نظر طول

و عرض بود جنیان  برای پختن غذا هفتصد هزار دیگ سنگی ساختند که هر کدام

هزار گز بلندی و هفتصد گز پهنا داشتند.  

وقتی غذاهای گوناگون آماده شد همه را در آن منطقۀ وسیع و پهناور چیدند.

سپس تخت زرینی بر کرانۀ دریا نهادند و سلیمان بر آن نشست.  

سلیمان پیامبر  نگاهی به اطراف انداخت و چون همه چیز را مهیا دید به آدمیان و

 پریان فرمان داد تا خلق خدا را بر سر سفره دعوت کنند.


ساعتی نگذشت که نهنگ بزرگی  از دریا سر بیرون آورد و گفت: شنیدم که مهمان

 تو ام پس غذایم را بده.."

سلیمان از غذا تعارف کرد و او ناگهان همه را یکجا خورد و گفت باز هم می خواهم .

سلیمان در شگفت شد و پرسید مگر غذای تو چقدر است ؟نهنگ پاسخ داد: خداوند

روزی 3 وعده و هر وعده یک قورت غذا به من می دهد. امروز فقط نیم قورت نصیب

 من شده هنوز دو قورت و نیمش باقی است که سفرۀ تو برچیده شد.

آنگاه زبان به اعتراض گشود و گفت تو که نمی توانی غذای یک آفریده را بدهی

چرا از همه ی آفریده ها دعوت کرده ای ؟

از آن پس این داستان تبدیل به یک ضرب المثل شده است .